تبليغاتX
رویاهای هپلی
امروز یه عالمه برف اومد از اون برف کوچولو خوشگلا

این اولین برف امسال بود 

سلام بــــــــــرف

سلام زمستـــــــــــون

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پپری در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 23:0 |

 

 مــن و تنهایــــی و تاریکــی و

 یک تکه شمع کوچک

خدایـــــــــا

نکند بـــــــادی بیاید!

 

+ نوشته شده توسط پپری در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 14:6 |
 

 

بنشین   مرو 

چه غم که شب از نیمه رفته است؟

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین

ببین که : دختر خورشید صبحگاه

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما !

 

بنشین   مرو   

 هنوز به کامت ندیده ام

بنشین    مرو   هنوز   کلامی  نگفته ایم

بنشین    مرو   چه غم   که شب از نیمه رفته است ؟

بنشین    که با خیال  تو   شبها نخفته ایم !

 

بنشین   مرو    که در دل شب   در پناه ماه

خوش تر ز حرف   عشق   و  سکوت    و  نگاه   نیست

بنشین  و جاودانه   به آزار من مکوش

یک دم کنار دوست نشستن گناه نیست.

 

بنشین  مرو  حکایت  وقت دگر  مگو

شاید  

نماند فرصت دیدار دیگری

 آخر  تو نیز با منت از عشق  گفتگوست!

غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری؟

 

بنشین   مرو  صفای تمنای من ببین!

امشب چراغ   عشق   در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین   مرو   مرو   که    نه هنگام رفتن است   !!!

 

+ نوشته شده توسط پپری در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 17:30 |

 

 

یه راهی رو به من واکن

تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما

اگه مایی

هنوزم هست. . .

 

+ نوشته شده توسط پپری در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 1:52 |
 

پنج شنبه و جمعه رو چه جوری گذروندم . . .

 

+ نوشته شده توسط پپری در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 21:56 |

 

 

اندوه تو کاهش جان من است

غمت را به چند بستانم ؟

قلبم آیا کافی هست

تقدیم قدمهای غم تو . . .!

 

+ نوشته شده توسط پپری در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 21:45 |

 

وقتی برگهای پاییز رو زیر پاهات له می کنی

یادت باشه

یه روز به تو

نفس هدیه می کردم . . . 

+ نوشته شده توسط پپری در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 16:29 |

 

نگه دگر بسوی من چه می کنی ؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

برو .... برو .... به سوی او ، مرا چه غم

تو آفتابی او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستــــــارگان

 

کمــــــال عشق باشد این گذشتـــها

دل تو مـال من ، تن تـــــو مــال او

اگر به سویـت اینچنین دویــــده ام

به عشـــق عاشقم نه بر وصـال تو

کنون که در کنـــــار او نشسته ای

تو و شراب و دولت و وصـال او!!

 

+ نوشته شده توسط پپری در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 23:22 |

پرواز با تو باید گر پر شکسته در باد

آغازهرکجـا بود

پایان هرکجا شد

من هر شب در رویاهایم تو را دارم

احساست می کنـــــم

نزدیک دور هر جــــــــــا که باشی

اینجا در قلبم هستی

عشق تنها یکبار می آید برای تمام عمـــــــــر

و نخواهد رفت تا مــــــــــا برویم

تو اینجایی پس هراسی نیست از تنهـــــــایی

و تا همیشه خواهی بود

و تا همیشـــــــــــــه عاشق خواهی ماند . . .

 

+ نوشته شده توسط پپری در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 20:18 |

 

تو یه خوابی !

یه خواب کوتاه اما شیرین !

خوابها تا ابد ادامه نمی یابند ، اما خواب من تا ابد در دلم می ماند!

روزی خواستارم بودی روز دیگر رویایم !

روزی خوابم شدی

روزی گریزان زمن

روزگار صد رنگ است

مثل تو

تو هم یکرنگ نبودی با من !!

 

روزی پنداشتم تو پای دیگری که با جفت شدنمان

راه ابدی شدن را می پیماییم

اما نمی دانستم پای سفرم ،چنان به رفتن بی تاب است

که مرا فراموش می کند

پاها به تنهایی کم می آورند ،

من بریدم در این راه

تو کجا خواهی ماند ؟!

روزی می خواستم خواب باتو بودن را ببینم !

روزی کنارم بودی اما با تو ماندن خواب بود !

روزی رویاهایم همه آمدن تو بود ،

روز دیگر فکر بودنت ناممکن !

روزگار معلم توست به صدرنگی و فریب !

به رویاهایم می آیی ، 

در خوابهایم بی صدا جاری می شوی!

در قلبم نفوذ می کنی !

در هستی ام ریشه می دوانی !

اما نمی مانی !

گذرانی ، گذران !

مثل روزگار . . .!!

+ نوشته شده توسط پپری در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 0:25 |


Powered By
BLOGFA.COM