رنجی واقعی است .
چه اگر اتفاق افتد ، من چه خواهم کرد ؟
از خود مدام می پرسم
چه خواهم کرد ،
اینک که اتفاق افتاده !؟
|
دیدن نبودن تو
رنجی واقعی است . چه اگر اتفاق افتد ، من چه خواهم کرد ؟ از خود مدام می پرسم چه خواهم کرد ، اینک که اتفاق افتاده !؟ + نوشته شده توسط پپری در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت
0:56 |
دیریست غریبه ای مرا می پاید !! عاشق شده بردو چشم مستم شاید امروز دلم حقیقتـی را فهمیــــدم دیوانه ز دیوانه خوشش می آید !! + نوشته شده توسط پپری در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت
21:53 |
+ نوشته شده توسط پپری در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت
23:58 |
امروزبازهم
به نام تو فالم راگشودم حافظ می گوید صبر کن ، این قصه را پایانی نیست !
دلم گواهی به خیر می دهد احساسم هنوز تو را می جوید قلبم هنوز هم برای تو می تپد عقلم اما ، بازهم سازمخالف می زند . . . + نوشته شده توسط پپری در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت
17:32 |
فقط برای امروز
نگران هیچ چیز نخواهم شد از اینکه خوشحال باشم ، از زیبایی ها لذت ببرم ، دوست بدارم و دوستم بدارند ، ترسی به خود راه نخواهم داد فقط برای امروز شاد خواهم بود . . . + نوشته شده توسط پپری در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت
16:17 |
قدم زدن در میان خاطرات شیرین
نابودی آن را ناممکن می سازد !! چاره ای نیست جز آنکه بپذیری و این دردناک است . + نوشته شده توسط پپری در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت
12:5 |
|
|