گفتم خموش « آری »
و همچون نسیم صبح
اما لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو
تو هیچ بودی
و دیدم هنوزهم
در سینه هیچ نیست جز آرزوی تو !

بگذار سایـــــه مـن سرگردان
از سایه تـو دور و جـــدا باشد
روزی بهم رسیم که گــرباشد
کس بین ما ، نه غیرخـدا باشد
+ نوشته شده توسط پپری در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت
8:52 |

