
نگه دگر بسوی من چه می کنی ؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
برو .... برو .... به سوی او ، مرا چه غم
تو آفتابی او زمین ... من آسمان
بر او بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستــــــارگان
کمــــــال عشق باشد این گذشتـــها
دل تو مـال من ، تن تـــــو مــال او
اگر به سویـت اینچنین دویــــده ام
به عشـــق عاشقم نه بر وصـال تو
کنون که در کنـــــار او نشسته ای
تو و شراب و دولت و وصـال او!!
+ نوشته شده توسط پپری در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت
23:22 |

